تبليغاتX
داستان عشق
ای دست
ای مخمل نسیم
ای بازگشته از سفر بیکرانگی :
- از سرزمین پاک گیاهان مهرزی -
ایکاش
گرده‌های محبت را
در ذهن سبز گونه‌ی من ، بارور کنی .
ایکاش ،
می‌گشودیم آرام
ایکاش
جمله‌های تنم را
آهنگ عاشقانه می‌دادی
آنگاه
آن عاشقانه را
از بر می‌خواندی
ایکاش
با من می‌ماندی
روزی هزار بار
من را به نام می‌خواندی
ایکاش ...
+ نوشته شده توسط پرند در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت |

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟


از  آقاي :مهرداد اوستا

+ نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت |

سفرم به عمق چشمات هجرت غریب وعاشقانه بود

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که بر نگشتم گم شدم توی نگاهت
یه دل سادهء ساده کوله بار سفرم بود
چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود

من همون لحظهء اول آخر راه و میدیدم
طپش عشق و تو رگها عاشقونه میشنیدم
وای اگر همسفر
بعد از این در سفر
بی تو من تنها باشم

تو شدی خون تو رگهام
من دیگه خودم نبودم
برای نفس کشیدن حالا محتاج تو بودم
وای اگر همسفر
بعد از این در سفر
بی تو من تنها باشم....

.......... ,و اين داستان همچنان ادامه دارد......

+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت |
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب
من فدای تو بجای همه گلها تو بخواب
من همين يک نفس از جرعه ی جانم باقيست
آخرين جرعه ی اين جام تهی را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو    
 قصه ی ابرو هوا را تو بخوان
تو بمان بامن تنها تو بمان به تو می انديشم
ای سرا پا همه خوبی به تو می انديشم.
+ نوشته شده توسط پرند در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت |

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن
بشکن سر من، کاسه ها و کوزه ها را
کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن
گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
رنگین کمان را، به سر زلف توبستند ...

تو میرِ عشقی، عاشق بسیار داری
پیغمبری، با جان عاشق كار داری
امشب تمام عاشقان را دست به سر كن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن ...

محمد صالح اعلاء

+ نوشته شده توسط پرند در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت |

ديدي چه ساده و چه به سادگي

از شب و ماه و ستاره گفتيم و از هم . گذشتيم

ديدي هيچكس از ما

با ما نبود!!!!!______________________


+ نوشته شده توسط پرند در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت |

با مداد رنگی هایم یاد خوب امدنت را نقاشی کرده ام و جاده ی سفید رفتنت را خط خطی ، کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند ، غلط هایم را بگیرد روزهای اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روی تجربه های غلط ده بار بنویسم . جغرافیای بودن تو مرز دریا را فرا گرفته ، انجا که تویی، ماهیی ها نمی توانند بیایند تا چه رسد به من .تاریخ نشان می دهد قبل از اینکه به یادت بیاورم نبودی ... هر گاه می خواستم بنویسم نوک مدادم می شکست و حالا گاه و بی گاه با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند ... بیا لحظه هایم را قسم بده تا بدانی در نبودنت چه کشیده ام ...



باز هم براي::::::ياشار!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط پرند در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت |
خواب دیدم بیداری

من در برابر چشم های زیبایت و نگاه معصومانه ات همیشه کم آوردم.

گفتی زیبا بنویس

اما من معنی اندیشه های ترا کم دارم.

میدانم که هنوز هم مهر بانی ...

دستهای مهربانت کجاست؟

براي ياشار عزيز .......
+ نوشته شده توسط پرند در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت |

همیشه ماندگار

 

 

یاد تو بارها و بارها

در ذهن ویرانم تداعی می شود

یاد روزهای بارانی

در زیر آلاچیق عشق

و یاد شب های پر ستاره

که زیر نور کهکشان محبت ساکن بودیم

و یاد آن حرف های قشنگ که از جنس دلت بود

با یاد تو به دور دست های خیال سیر میکنم

و با یاد تو از غم ها فارغ می شوم

یاد تو بر این دل مجروح مرحم است

یاد تو روح سبز زندگی را در کالبد وجودم زنده می سازد

یاد تو تداوم بخش راه زندگی است

و تو پندار که ابرها گریستن خود از یاد ببرند

باشد که پرندگان پرواز را فراموش کنند

گویی که خورشید پرتو افشانیش را دریغ دارد

ولی بدان که تو در خاطر خسته ام رخنه کرده ای

و چون گل سرخ و شقایق و پرستوی عاشق

همیشه جاودان خواهی ماند

مهربانم، هرگز از یاد خسته ام برون نخواهی شد

و تو را چون خالق هرچه لطافت و عشق است دوست دارم و می پرستم.


تقديم به: ياشار بنايي زاده



+ نوشته شده توسط پرند در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت |

از دعاهاي من هميشه بترس هميشه

+ نوشته شده توسط پرند در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت |